X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل





























یکتا

ازخاطراتم درترکیه در کنار همسرم و میوه عشقمون یکتا مینویسم

دخترک عزیزم  اینقدر الان با وجود  همه  مشغولیتهام دلم خواست برات بنویسم  البته که چند روزی هست که مریضی و منم اعصابم خیلی داغونه  از مریضی تو  و اصلا دست و دلم به کاری نمیره ولی خدا رو شکر امروز بهتر شدی .

داریم یواش یواش اماده میشیم برای اومدن مامان جون و باباجون  و هممون هیجان دارین هی با  بابایی  فکرمیکنیم چکار کنیم که بهشون خوش بگذره  چون باباجون  با کلی اصرار حاضر شده برای اولین بار بیاد  میدونم تو هم خوشحالی اینو از لیست درخواستهات میشه فهمید 

بهت میگم یکتا مامان جون بابا جون اومدن براشون چکار میکنی  

میگی  میبرمشون پارک  میریم نونمیخریم  و من موندم نون خریدن از کجا اومده آخه 


اینقدر از کارتونهای تلویزیون  چیزای عجیب یاد گرفتی که شده دست مایه خنده دیروز به زور میخواستیم بخوابونیمت بعد بابایی روی هر سه تامون پتو کشید و از قضا روی سر تو انداخت پتو رو زدی کنار  میگی مگه من حیوونم که روی  سرم پتو میندازی مردیم از خنده 

یا  سر میز صبحونه بابایی میگه یکتا از امشب توتوی تخت خودت بخواب تا منم پیشه مامانی بخوابم  انگشت شصتت رو نشون میدی به علامت پیروزی  میکه فکر خیلی خوبیه موافقم  و دهنه ما از تعجب باز میمونه 


خدا رو شکر مستقله مستقلی و الان از خودت ناراحتم که چرا اون موقع که خودت میخواستی همه کارهاتوبکنی من عصبانی میشدم خودت جوراب میپوشی لباس میپوشی موهاتوشونه میزنی  عطر میزنی  10 بار با دستمال مرطوب صورتت رو تمیزمیکنی  

صندلی میزاری زیر پات و کاسه و لیوانت رو میشوری  خدا کنه همیشه سالم باشی که تو مریضی ما هم حوصله نداریم 


دوست داشتم بزارمت مهد کودک که منصرف شدم به خاطر مریضی هاش چونبه هر حال ساله دیگه مدرست شروع میشه  امسال هم صبر میکنیم 

ماشینمون رو خیلی دوست داری اسمش رو هم میگی نیسان ژوک و کلی میخندیم ازت 

یه تصمیم هایی دارم که اگه خدا یاری کنه خیلی خوب میشه برای هممون  فقط توکل به خدا 

آهان یادم رفت بگم موقع خواب  بسمالله میگی یه کم خنده داره صدات رو ضبطکردم و بعد از غذا شکر گزاری میکنی که اینها برام مهم بود 

دوستت داریم هزارتا دختر گلمممم مرسی از بوسه های شبانت که نثارمون میکنی و ما هم شکرگزار از داشتن توراحت میخوابیم

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1392ساعت 12:27 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

امروز رفتیم آکوا پارک برای اولین بار و خیلی بهمون خوش گذشت و از همه مهمتر و بیشتر به دخترک خوش گذشت که دیگه ترسی از آب نداره و اینقدر قشنگ شنا میکرد که کیف کردیم و سرسره آبی هم از همه مدلش رو رفتی از ماله بچه ها بگیر تا سرسره بزرگ با بابایی رفتی  

خدا رو شکر امرو به خوبی گذشت برامون و روحیه مون خوب شد و امیدوارم بازم بتونیم بریم شنا تا قبل از ماه رمضون  چون قولش رو به تو دادیم عزیزم  

اینم چند تا عکس  

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 10 تیر‌ماه سال 1392ساعت 01:00 ق.ظ توسط sanam نظرات (0)

میدونم چه مشکلی از بلاگ اسکای هست نظرات دوستان هست تایید هم میشه ولی توی وبلاگ نشون نمیده  

خواستم بگم همه نظراتتون رو خوندم یه دنیا از همتون ممنونم که خواننده وبلاگ من هستین و متشکرمممم

نوشته شده در جمعه 7 تیر‌ماه سال 1392ساعت 11:59 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

خوب دوباره سلام و اومدیم یه دالی بکنیم و بریمممم  

عجب هوایی شده این چند روز گرمه حسابی و ما هم حسابی آب تنی داریم هروز با دخترک  البته گرم نه مثله ایران یعنی فعلا به کولر احتیاجی نیست اصلا انکارا بدون کولر رد میشه تابستون خدا رو شکررر از این بابت چون هم خودم هم دخترک از تابستون خوشمون نمیاد 

 مامان بزرگ و بابا بزرگشم رفتن عمره و تنهاییم فعلا و این هفته برمیگردن جالبه بی معرفت شدی و اصلا نمیپرسی کجا هستن   

یه دعای مخصوص هر روز ازت میخوام که اینقدر قشنگ دعا میکنی و آخرشم میگی ایشالله کیف میکنم و قلبتو میبوسم و میدونم به خاطر قلبه پاکه حل میشه و خوشحال میشیم ایشالله  

خدا رو شکر وزن گیرت خوب شد اینقدر که میخوام رژیمت بدم یعنی نه رژیم ولی اینقدر بهت گفتم دیگه برات شده عادت که مامان اینو بخوریم چاق میشم؟؟؟ مامان اینو بخورم چاق نمیشیییممم؟؟ خیلی قشنگ میگی حتی چند روز پیش با مامان جون ایرانیت حرف میزدی میگفتی من چاق شدم مامان جون دارم ورزش میکنم هههه  

درکل دوست دارم ازالان با واژه تناسب اندام آشنا بشی و بفهمی سلامت و تندرستی یعنی چی و چی بخوری بهتره  

 

هنوزم موندم که تو طبعه شعر سرایی داری یا اینکه اقتضای سنت هست چون خیلی شعر میسازی همش هم قافیه داره حالا من خودم علاقه ای به شعر نداشتم امیدوارم دخترکم علاقه مند بشه  

 از بعضی اخلاقات دوباره ناراحتم این که وقتی با دوستی بازی میکنی میخواهی همه چیز به نفعت باشه و اصلا تحمل شکست و اینکه شکلاتت ازت گرفته بشه نداری و گریه را میندازی که امیدوارم به مرور درست بشی 

 

منو ببخش ولی از من و خشم من خیلی میترسی و اینقدر با گریه میگی ببخشید  معذرت میخوام خواهش میکنم دلم کباب میش ولی به روت نمیارم دوست ندارم هر چیزی رو  بتونی بدست بیاری با گریه یا اینکه حد و اندازه یه چیزی داشتن رو ندونی  

نمونش امروز رفتیم گل خریدیم بعد خمیر خواستی و برداشتی خلاصه 1 ساعت بعدش رفتیم مارکت و بادکنک خواستی که بهت گفتم نه و گریه کردی شدید و متاسفانه چون توی صف صندوق بود مجبور بودم بخرم ولی با خشمه بدی بهت نگاه کردم که بعد اومدیم بیرون میگی بریم پس بدی  

و منم بهت گفتم دیگه باهات حرف نمیزنم این شد گریت دوباره و قول دادی دیگه اذیت نمیکنی و اصرار تا باهات آشتی کردم و گفتی شب بابا اومد میریم پسش میدم ولی یادت باشه بعدا دوباره بخری هههاااا   (یعنی پشیمون نیست از خریدش) 

  

خوی تکه های شیرنی هم از خودت میسازی یعنی برای شیرین زبونی که دله همه رو میبری ترکی باشه فارسی باشه و این خودش روح به زندگیمون میده  

 

یواش یواش عادت خرید و جمع کلکسیون صابون از سرت افتاده خدا رو شکر و الا هنوز کلی صابون دارم چون روزی 5 تا صابون میخواستی دخترررر بدددد  

  

الان هم که خوابی و بیهوش و من تونستم بیام یه سری به وبلاگت بزنم  

برات دعا میکنم همیشه و همه لحظه هات پر از آرامش باشه که بزرگترین نعمته  

 

نوشته شده در جمعه 7 تیر‌ماه سال 1392ساعت 11:46 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

امروز روز پدر تو ترکیه و من و تو هم به بابایی تبریکمون رو گفتیم  

خدا رو شکر میکنیم هر دوتامون که بابای خوب و مهربونی نصیبت کرده که میدونم توی همه مراحل زندگیت پشتت هست اینو وقتی بزرگ شدی و وقتی از خوبی های بابات از دیگران شنیدی میفهمی دخترم  

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392ساعت 11:27 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

امیدوارم این پستم رو که برای چندمین باره مینویسم به مشکل برنخوره و پست بشه به هر حال فضای انتخابات بوده و عذر بلاگ اسکای رو موجه میدونم  

 

خوب اینقدر ننوشتم و تنبلی کردم نمیدونم از کجا و از چی بگم  این وبلاگ برای من خیلی مهم و خاطره انگیز برای همین دوسش دارم ولی نتونستم اونطور که باید بهش سر بزنم دلیل خاصی هم نداره خوب یه مدت توی مد افسردگی و مریضی رفته بودم و خدا رو شکر گذشت تونستم به خودم بقبولونم زندگی بالا و پایین داره اومدیم توی این دنیا تا برای یه مدت باشیم و بریم و چه بهتر وقتی که هستیم خوش باشیم زیاد غم نخوریم برای هر چیزی و فقط از خدا بخواهیم نعمت بزرگ سلامتی رو به هممون بده و اینکه راه مستقیم زندگی رو نشونمون بده و برامون هموارش کنه  

 

خوب شکر خدا با دختری رفتیم ایران توی بهمن ماه و 2 ماهه تموم موندیم و حسابی خوش گذروندیم و توی این مدت بزرگترین حسنی که برام داشت و شاید یه دلیل زیاد موندم هم یادگیری زبان فارسی یا زبان مادری بود که خیلی خوب و راحت یاد گرفتی طوری که وقتی برگشتیم ترکیه دیگه ترکی بلد نبودی و مکافات اینو داشتیم ولی بعد از مدتی اونم دوباره برات تداعی شد و الان با من فارسی حرف میزنی راحت با بقیه ترکی با مامان جون و بابا جون و دایی ها و خالت هم فارسی دیگه دغدغه اینو ندارم که بخوام ترجمه کنم  

 

توی این ماه و دقیقا دو هفته پیش تولد 3 سالگیت رو برگزار کردیم و خیلی بهت خوش گذشت اول دوست داشتم یه تولد ساده برات بگیرم و بریم عکس بگیریم چون همش تو ذهنم بود وقتی بری مدرسه اون موقع برات مفصل بگیرم که دوستات هم بیان بعد که یه دفعه استارت زدم برای تزیینات دیدم نه دخترم اینقدر بزرگ شده که قشنگ تشخیص میده تولدشه و این همه تزیینات داره و چقدر هم از خودش شوق و اشتیاق نشون میداد برای تزیینات و حتی برای منه زرنگ هم شده بود وسیله سو استفاده تا کار بدی میکرد تهدید میکردم دیگه برات تزیین نمیکنم و دخترک هم زود تسلیم میشد  

 

خوب الهی شکر که این سال رو هم به خوبی گذروندیم میدونم من به عنوان یه مادر خیلی توی کارهام کاستی دارم خیلی بیشتر از اونی که باید بهت برسم و به قولی زمانی که میرفتم سر کار و تو تنها بودی و مجبور بودم ساعهتا ازت دور باشم ولی خوب اقتضای زمانه این بود قبول کن  

وقتی که تو اومدی به دنیا و زندگی ما خدا رو شکر همه برکت رو با خودت اوردی و من واقعا اینو باور کردم که میگن دختر برکت میاره هنوزم اینقدر قلب پاک .و مهربونی داری که بعضی وقتها ازت میخوام توی برای کارهام دعا کنی و تو دستاتو میگیری بالا فارسی میگی خدا یا مامانم کارش بشه خوب بشه ( گریم میگیره ) و من میدونم خدا دعاهای تو فرشته خوبو همیشه قبول میکنه  

دیگه اینقدری خانم شدی که توی کارهای خونه به من کمک میکنی توی هر برنامه ای که داشته باشیم تو نظر میدی و واقعا هم باید نظرت رو بپذیریم چاره ای نیست  

همیشه فکر میکردم بچه تا 1 سالگی شیرینه ولی الان میگم نه وقتی حرف میزنه و حرفای قلمبه سلمبه خیلی شیرینتر میشه  

دیگه میشه بگی تا این سن رسیدی الان دیگه میتونم یه نفس راحت بکشم که دیگه می می نمیخواهی پوشک نمیشی  جیش نمیکنی خودت لباساتو میپوشی خودت درخواست غذا میدی خودت دستاتو میشوری مسواک میزنی و اینها خیلیییههه برای من   

علاقه زیادی به خوندن داری نمیدونم خواننده میشی یعنی بیشتر وقتها جمله هایی رو که میخواهی بگی رو با شعر میگی اونم ببخشید توی دستشویی که همیشه تا کارت تموم بشه یه دور همسایه ها رو از صدات و خوندن مستفیظ میکنی  

مثلا میگی ( مااا امروز میخوایم بریم مارکتتتت ) با ریتم آهنگ دار و  ادامه و ادامه  

 

توی سفری که رفتیم ایران افتخار داشتیم دوستهای نی نی سایتیمون رو ببینیم نیکا / باران/ حلما و خدا رو شکر با وجودیکه مدت کمی هم ملاقاتشون کردی ولی هنوز از یادت نرفتن و میدنم در آینده دوستای خوبی توی ایران خواهیداشت  

 چیزی هم که برام مهمه و تونستم یادت بدم شکرگذاری هست که خدایا شکرت رو بعد از هر خوردنی میگی و خوشحالم میکنی 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد‌ماه سال 1392ساعت 11:04 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

  

 

 

  

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

  

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1392ساعت 04:45 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

 

 

 

  

  

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 12 دی‌ماه سال 1391ساعت 03:19 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

سلامی دوباره به وبلاگ دخترم 


خیلی وقت بود که نیومدم که دلیل داشت یکیش مریضی های خودم بود و افسردگی که به خاطر اون گرفتم و واقعا روزهای بدی بود گرچه هنوز تموم نشده ولی دارم روی خودم کا رمیکنم 


دومیش هم باز نشدن بلاگاسکای برام بود که بالاخره باز شد 


خوب از دخترک شیرینم بگم 

ماه پیش 30 ماهه شدی و برات یه جشن کوچیک و یه کیک کوچولو گرفتیم و با حضور مامان بزرگ و بابا بزرگت جشن گرفتیم و شما هم یه کم برامون قر دادی و ما رو خوشحال کردی 


خدا رو شکر خیلی فهمت برای هر چیزی بالا رفته یه حرفای قلمبه سلمبه ای میزنی که شاخ درمیاریم از همه قسمته سخت ترش اینه که مجبوری با من فارسی حرف بزنی و کلی فکر میکنی تا یه جمله بسازی اونم ناقص ولی همینشم خوبه بالاخره باید یاد بگیری  


با عروسکات اینقدر قشنگ بازی میکنی براشون رل مادر رو داری که من بعضی وقتها فکر میکنم تو مادر بهتری هستی تا من البته دعواهاتم دیدم باهاشون اوه اوههه  مثلا عروسکت الناز رو گذاشتی روی دوچرخه و اون افتاد بهش با جدیت گفتی دیدی افتادی مگه من بهت نگفتم درست بشین که نیافتی 


الان هم رفتی نشستی توی کریدر و داری با هاشون بازی میکنی  بنده خدا الناز و نازنین اینقدر هر روز لباس باید عوض کنن که یکیشون کور شده  


امان از روزهایی که بد میشی مخصوصا بعد از ظهر ها و طرف شب دیگه اون موقس که تا یه دعوای حسابی نشی و گریه نکنی اروم نمیشی 

جالبه همیشه هم کارت اینه که دست میزنی به سینه و میگی من رفتم من دیگه نمیام من دیگه قهرم باهاتون و میری توی اتاقت و خیلی هم خوب بلدی گریه های ساختگی بکنی و هق هق 


عادتهای غذاییت هنوز خوب نشده یه روز خوبی یه روز نه یه روز دوست داری یه غذا رو آدم خوشحال میشه که به یه چیز علاقه داری اما دو سه روز بعدش نفرتت رو از اون غذا نشون میدی 




نوشته شده در شنبه 2 دی‌ماه سال 1391ساعت 03:25 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

lمرسی از همه دوستای عزیزممم

نوشته شده در پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1391ساعت 08:21 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در سه‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1391ساعت 03:37 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

توی این مدت قسمت شد دوباری بریم پیکنیک و به تو خیلی هم خوش گذشت چون تا تونستی خاک بازی کردی  هر روز هم هی میگی بریم پیکنیک بریم پیکنیک لطفااااا 

توی پیکنیک اول که اخرش افتادی و فرداش هم زیر چشمت کبود شد بدجور که خیلی ناراحت شدم بعد از یه هفته تازه خوب شد انگار که زیر چشمت مشت خورده باشه نازی دخترم  


یه چیزی که فعلا فهمیدیم اینه که تازگی ها بد ماشین شدی و بعد یه نیم ساعت هی میگی دلم درد میکنه و بعدش بالا میاری و خوب خیلی سخته چون بعدش کلا تا یکی دوساعت بی حالی 


هر روز ماشالله عاقلتر میشی و یه حرفایی میزنی انگار خانم بزرگها و همه رو میخندونی  خدا رو شکر  

میخوام بهت یه کم نقاشی و یا نوشتن یاد بدم چون هم علاقه داری هم مداد یا خودکار رو قشنگ میگیری دایره رو که خیلی خوب میکشی و منم ذوقت میکنم ولی امان از وقتی که روی مبل بنویسی یا روی دست و پات دیگه مکافات دارم برای تمیز کردنش  

اینم چند تا عکس از صحنه های پیکنیک که البته همش در حال خاک بازی هستی









هنوز سیاهی زیر چشمت توی این عکس بعد از پیکنیک اول پیداست





نوشته شده در پنج‌شنبه 30 شهریور‌ماه سال 1391ساعت 12:23 ق.ظ توسط sanam نظرات (0)

خوب دوباره بنام خدا از نو شروع میکنیممم 


البته نمیدونم این پست هم پست میشه یا نه چونکه دقیقا دو هفته پیش کلی نوشتم  و عکس آپلود کردم ولی دقیقا زمانی که بایدپست میشد زن عموی دخترک  وقت زایمانش رسیده بود و به من زنگ زدن که برم بیمارستان و این شد که یه نی نی فسقلیه پسر به جمع خونواده اضافه شده 


امروز دیگه قول دادم توی 27 ماهگیت بیام و پست بزارم و از بزرگ شدنت بنویسم 


خوب از تو بگم دخترکم 


این روزها  دیگه خودت شدی خانمه خودت  و من دارم به راحتی نفس میکشم  البته غیر بعضی از شبها که به عادت زمان نوزادیت بیدار میشی  و نق میزنی اونم ساعت 3 یا 4 


عاشق کیف هستی و دو تا کیفه خوشمل داری که از صبح با اونها بازی میکنی و هر جا هر چیزی ببینی میزاری توی کیفت یعنی ما اگه چیزی رو گم کنیم من اول توی کیفت رو نگاه میکنم 


عاشق کارتون هستی و از هر کارتونی یه چیزی یاد میگیری  الان هم روبروی من روی کاناپه دراز کشیدی دستت هم زیر سرت و داری کارتون نگاه میکنی 


خدا رو شکر حرف زدنت کامله کامل شده البته از نوع ترکیش و توی صحبت کردن فارسی همه رو و عالی میفهمی ولی جواب دادنت شکستس اونم چونکه فعلای فارسی رو درست یاد نگرفتی و تلفظ نمیکنی 

فقط باشه  و شد و  رفت و اومد و راحت میگی 


امروز صبح منو بیدار کردی میگم لطفا من مریضم میگه من مریضممم فارسی گفتی و کلی تو قربون من و من قربونه تو رفتم تا تونستم دل از رختخواب بکنم 


دیگه یواش یواش هوا داره سرد میشه و نمیدونم برای زمستون چکار کنیم چون نمیشه بریم پارک که اونم با سرمای آنکارا  خدا بزرگه یه کاریش میکنیم 


قرارمون بود که توی این ماه دوتاییمون بریم ایران و حسابی بمونیم که جور نشده ببینیم خدا بخواد کی میتونیم بریم کلی همه دلشون برات تنگ شده و اگر خدا بخواد دیگه بریم ایران خاله فروغ و بچه هاش هم شیرازن و راحتتتتتت میگردیمممم 


توی پست بعدیم چند تا عکس ازت میگیرم که خیای دوسشون دارم چون پای کامپیوتر بودی و خوابت برده  عروسکاتم توب بغلتتت

نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1391ساعت 06:20 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)



نوشته شده در یکشنبه 8 مرداد‌ماه سال 1391ساعت 01:22 ق.ظ توسط sanam نظرات (0)
























































نوشته شده در یکشنبه 18 تیر‌ماه سال 1391ساعت 12:20 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

نوشته شده در یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391ساعت 09:19 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

نوشته شده در یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391ساعت 09:15 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

نوشته شده در یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391ساعت 09:10 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)

خوب خدا رو شکر دوسالگیت رو پشت سر گذاشتی و فصلی دوم زندگیت گذشت دخترم 


این روزها همش منو تو در کنار هم هستیم با هم میخوابیم با هم صبح بیدار میشیم با هم میریم خرید و تو توی گرفتن وسایل خرید بهم کمک میکنی با اشتیاق انگار که کار خیلی مهمی داری میکنی 

اینو بگم حالا که با اینجا رسید:

چند روز پیش رفتیم خرید و تو یه عروسک باربی خواستی برات خریدم منتها جعبش بزرگ بود و به سختی حملش میکردی و راضی نبودی که من برات بیارم خلاصه رفتیم مارکت و یه کیسه پلاستیک دادم بهت باربیت رو گذاشتی توی و کشون کشون تا در خونه آوردیش بیچاره کیسه دیگه پاره شده بود  اون موقع یادم به کارتون رابین هود افتاد که یه خرگوش کوچولو بود همیشه یه عروسک دنبالش کشون کشون میکشید خلاصه که با اون تجسم کلی خندم گرفت 


بعد از خرید میایم خونه اگر کار تمیزی باشه با هم انجام میدیم مخصوصا لباس پهن کردن که تو کارت اینه که به من گیره بدی و اسم رنگشون رو هم بگی 


با هم غذا میخوریم و کلا تمام روز با هم عشق میکنیم البته بگما دعوا هم سر جاش هست به موقع هم تنبیه میشی حسابییییییییی


موندم اگه یه روز بخوام برم سر کار چکار کنم الان هم تو به من و هم من به تو وابسته شدممم


فردا میخوام برات خمیر و رنگ انگشتی بگیرم هوراااااااا خیلی ذوق داره میدونم 


فرشته من که الان خوابی شبت بخیر مادرم دوستتتتتت دارممممممممممممم

نوشته شده در پنج‌شنبه 25 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 02:17 ق.ظ توسط sanam نظرات (0)

نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد‌ماه سال 1391ساعت 12:22 ق.ظ توسط sanam نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    12  >>

 Design By : Pichak