X
تبلیغات
زولا





























یکتا

ازخاطراتم درترکیه در کنار همسرم و میوه عشقمون یکتا مینویسم

سلام این پستم از ایران مینویسم الان یک هفته هست که ایرانم 

شبی که از انکارا حرکت کردم شب سختی بود چون از یوکسل جدا شدم  شب همه خونه مادر شوهرم جمع شدن برای بدرقه من 3 تا ماشین بود خوشم میاد که ترکها واقعا احترام و حرمت رو خوب نگه میدارن خونواده خواهر شوهرم با وجودیکه خودشون هم مهمون داشتن ولی برای من اومدن فرودگاه  

پدر بزرگ و مادر بزرگ یوکسل هم مثل ابر بهاری برام اشک میریختن منم گریه میکردم دلم براشون سوخت خیلی مهربونن 

خلاصه هوا هم اونشب بارونی بود و  سرد ساعت 12 شب پرواز کردیم همه هم عاشق یکتا شده بودن اول که نشستم یه دختر خانمی کنارم بود گفت وای من اصلا حوصله بچه ندارم خیلی بهم برخورد ولی یکتا همچین شیرینیشو تو دل همه جا کرد که همین دختر خانم تا توی فرودگاه امام ساکم بچه رو برام آورد  دو تا خانم و اقای مسن هم پشت سرم بودن که کلی برای یکتا ذوق میکردن یکتا هم همین جور حرف میزد همه مسافرا هی میگفتن ماشالله  

تو فرودگاه هم موقع تحویل بار چند تا خانم اومدن و کلی بغلشر کردند و گفتن خیلی بامزس  

خلاصه ساعت 45/1 رسیدیم تهران و برادر شوهر خواهرم و خانمش اومدن دنبالم و رفتیم کرج صبح هم ساع 8 پرواز کردم به شیراز یکتا هم خدا رو شکر اصلا گریه نکرد ولی حسابی کلافه بود مخصوصا تو هواپیمای تهران شیراز که فوکر 100 بود و تنگ به هر صورت رسیدم 

این مدت هم خیلی خوب گذشته ولی چیزی که اذیتم میکنه که چرا ملت ما در حق هم اینقدر بد شدن همه عصبی احترام همو نگه نمیدارن 

امروز رفتیم اداره ثبت که شناسنامم رو عوض کنیم هوا هم بد جور گرممممم بعد از کلی نشستن و شلوغی رفتم گفتم من دخترم گریه میکنه چون گرمه میشه کمکم کنید خانم مسئوله قبول کرد همون موقع کلی هجوم اوردن که چرااااااا داشتن قورتم میدادن  

بعد رفتیم اداره بیمه بابام ماشین پارک کرده نصف ماشین جلوی در یه خونه پارک شد اونم راهی رو تنگ نکرده بود 10 بار اومدن گفتن ماشینتونو بردارین دیگه کلافه شدم گفتم چرا اینقدر در حق هم بدیم خانم میگه واقعا راهتون تنگ شده گفت نه گفتم 10 دقیقه نیست که ما اینجاییم والا به خدا میریم 

خلاصه اینم از اوضاع اشفته  

د.باره مینوسیم

نوشته شده در دوشنبه 19 مهر‌ماه سال 1389ساعت 07:18 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)


 Design By : Pichak