X
تبلیغات
رایتل





























یکتا

ازخاطراتم درترکیه در کنار همسرم و میوه عشقمون یکتا مینویسم

کماکان هوا برفیه و چجوری من اومدم سر کار تعریف میکنم: 

 و

از طرفه خونمون مجبور شدم با دولموش مثله مینی بوسه خودمونه بیام چون اتوبوس اصلا نمیتونست تو این تپه ها حرکت کنه  

با این حال مسیرم از مسیر همیشگی نبود و باید راهی پیدا میکردم بالای پل که پیاده شدم 5 دقیقه منتظر اتوبوس مقصد موندم که به دلیل ناشی بودنم به عقلم خطور کرد که بپرسم آیا اتوبوس مسیر من میاد یا نه؟ که معلوم شد نه باید برم زیر پل رفتم پایین تا ایستگاه اتوبوس داشتم پیاده میرفتم که دیدم یه اتوبوس که مسیر من هم میره داره میاد و  10 تا مرد زود دویدن که سوار بشن اخه اونجا ایستگاه نبود منم فکر کردم به خاطر هوا حتما اتوبوسه دلش سوخته و وایساده منم دنبال مردها میدویدم خلاصه سوار شدم همه مرد بودن تعجب نکردم چونکه تو مینی بوس هم همه مرد بودن یه بنده خدایی بلند شد و جاشو داد به من منم کارت اتوبوسم رو در اوردم و گفتم میشه برام دست به دست کنین کارت بزنین ؟ که گفتن خواهر جون این سرویس ادارست نه اتوبوس  

ولی خدا عمرشون بده گفتن عیب نداره راننده نمیفهمه با ما هم مسیری خلاصه منو تا نزدیک افیس رسوندن و زود رسیدم سر کار هنوز کسی نیومده بود یخ زدم

نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 02:05 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)


 Design By : Pichak