یکتا

ازخاطراتم درترکیه در کنار همسرم و میوه عشقمون یکتا مینویسم

الان تو آشپزخونه مشغول غذا پختنم و دخملک هم خوابه  

دختر عموش از آنتالیا اومده  و خیلی یکتا رو دوست داره ولی آنچنان یکتا حسودی اسباب بازیهاشو میکنه تا یه عروسک میگیره دستش خودش هل میده جلو و جیغ میزنه که بده به من نمیدونستم اینقدر حسوده تازه دیشب بعد از شام داشت برای خودش بازی میکرد من و باباش کنار هم نشسته بودیم و دست همو گزفته بودیم و مثلا یه لحظه به خانم توجه نکردیم یه دفعه ما رو دید خودشو انداخت رو پای باباش اول توجه نکردیم که چشه بعد یوکسل گفت فکر کنم حسودیش شده منو بوس کرد دیدیم بله همچین خودشو به طرفه ما کشوند که یعنی منم اینجام بعد با بابایش دوتامون بوسش کردیم از ذوقش همچین جیغ قرمز و بنفشی کشید که کلی بهش خندیدیم 

 

امروز هم از بیمارستانش براش یه بسته اومد نمیدونم از کجا میدونستن دندون در اورده براش یه شیشه شامپو / روغن بدن/ پودر/ پمپرز/ بسکویت کودک/ دندونی/ سی دی/ کتاب / و کارت تبریک برای دندون دارشدنش فرستادن  

 

اینجا واقعا هوا سرده به خاطر همین شبها بین خودم و باباش میخوابونمش دیشب ماشاللهههههه باباش یه خرو پفی میکرد بنده خدا یکتایی هم فکر میکرد باباش داره باهاش حرف میزنه بیدار شده بود غلط زده بود طرف باباش و یواش میگفت  آآآ شبها که مثلا ساعت 4 بیدار میشه اضلا نگاش نمیکنه زیر چشمی میپامش میبینم هر طرفو نگاه میکنه بعد میشینه دوباره یه نگا به من یه نگا به باباش میکنه خلاصه نیم ساعتی میگذره و بعد میگیره میخوابه خندم میگیره ازش ولی خوب اگه منم بیدار سم که دیگه نمیخواد بخوابه تا چند ساعت مجبورا گولش میزنم

نوشته شده در سه‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1389ساعت 07:55 ب.ظ توسط sanam نظرات (0)


 Design By : Pichak